پيغام مدير : سلام به همه شما دوستان عزیز امیدوارم لحظات خوبی رو در این وبلاگ داشته باشید و منم بتونم مطالب مفیدی رو در اختیار شما قرار بدم. در ضمن خواهشا نظر فراموش نشه و اگه مطلبی رو خواستین با من در میون بزارین لطفا برام ایمیل بفرستین... یاعلی
--------------------كد لينك ما :
براي دريافت جديد ترين عکسها و فيلمها و همچنين جديد ترين موزيک ها اينجا عضو شويد :
قالب وبلاگ | آموزش همه چيز از گرافيک 1_ neda 2_ سایبان دل 3_ هر چیزی بخوای داریم 4_ کبوتر عشق 5_ پویا 6_ زمزمه های دلتنگی 7_ یا مهدی ادرکنی 8_ لینت 9_ آبی آسمان 10_ آرام جان 11_ دختر تنهای شب 12_ god number 2 13_ هیئت روضه العباس 14_ مرتضي و الهه 15_ S.M.A 16_ امیر حسین 17_ یاسر 18_ یاران تعزیه 19_ sherhaye ziba 20_ دختر تنهای شب 22_ اخبار 23_ اشعار فارسی 24_ زمزمه باران 25_ مطالب قشنگ 27_ وبلاگه دیدنی 28_ دو قدم رو به افق 29_ همه چیز 30_ درد دل جوونا با امیر المومنین 31_ زیبا و خواندنی 32_ ایران جوان 33_ دلنوشته 34_ بهترین ها 35_ احکام دختر و پسر 36_ قلندر 37_ یه روز خوب میاد 38_ زمزمه ی باران 39_ حامد سوپراستار 40_ دهکده ی دوستی 41_ به نام عشق 42_ دلتنگی ها 43_ شیرین و فرهاد 44_ بهترین ها 45_ بفرمایید تو all the dreams in the world _46 47_ سرزمین 48_ عاشـقـانه هـای گـل یـاس 49_ فصل فراموشی 50_استاذنا 51_ بهترین ها 1 52_ ایران فردا 53_ پوریا خالقی 54_ ....آن بالا یکی مرا دوست دارد... 55_ منتظران مهدی 56_ بزرگترین وبلاگ دانستنی 57_ آسمان همیشه ابری نیست 58_ آتش سرد 59_ خروش ملت 60_ "از علی تا سید علی " 61_ خانوادگی 62_ یا علی 63_ یکی یدونه 64_ یاس کبود 65_ ایرانی مکتبی 66_ گیلاس آبی 67_ به خدا ایمان دارم 68_ medicine 69_ "اگر تنهاترین تنها شوم باز خدا هست 70_ رویای من 71_ maryam 72_ تنها ترین تنها 73_ اشراق 74_ مشاعره 75_ مجله تفریحی گیلانه 76_ مطالب خ ف ن 77_ سراج الله 78_ یاوران انتفاضه 79_ کاوش 80_ مردان بی ادعا 81_ گل یخ 82_ cloubazad5 83_ هم رنگ 84_ دست هاي پنهان 85_ دوباره سیب بچین هوا ..... 86_ وقت آنست کبوتران بربال فرشتگان فرودآیند 87_ 1001wonderfu 88_ دلشكسته خودآزار 89_ پروانه اسیر 90_ عشقه به خدا 91_ بانوی خاکستری 92_ همه چیز 93_ آسمان 1400 94_ اگر تنها ترین تنهیان شوم باز خدا هست 95_ حقوق زن , حقوق بشر 96_ دختران 4 فصل 97_ Leave me alone 98_ تـــــــرویــــــج بصـــــــیرت 99_ ایرانی مکتبی 100_ عاشقان شهادت 101_ تک سردار 102_ شهداشرمنده ایم 103_ یرید الله لیذهب عنکم الرجس اهل البیت 104_ سرزمین بادها 105_ بغض یخی 106_ نجابت 107_ یاران امام زمان 108_ خورشید ولایت 109_ با بصیرتان 9 دی 110_ حاجی آباد دیار نسابه 111_ سنگر 112_ کجایند مردان بی ادعا... 113_ یا رب این آدم خاکی تنهاست 114_ حرفهای خودمونی 115_کیجا 116_ اللهم عجل لولیک الفرج 117_ دختر دریا عروس خورشید 118_ بصیرت 119_ هم رنگ 120_ آنم آرزوست... 121_ موجودات ماورا الطبیعه 122_ سلاح من قلم من 123_ یا غریب الغربا علیه السلام 124_ به نام خدایی که در همین نزدیکی هاست 125_ دامهای شیطان 126_ دل خط 127_ جلوه پرواز 128_ فراتر از واقعیت 129_ دختران پیشونی سفید 130_ یا رب این آدم خاکی تنهاست 131_ زندگی اسلامی 132_ ادام لمبرت 133_ بیا تو نترس 134_ورود به جهنم 135_ دختر مشرقی 136_ زنی در حصار دلتنگی 137_ چتر سپید 138_ ارهاصات 139_ عشق در این جزیره مجنون شد 140_ بی برو برگشت 141_ دختر دریا 142_ لحظه دیدار 143_ in the name of the love 144_ خفن بازار 145_ آرشیو سخنرانی های دکتر عباسی 146_ dandy boy 147_ سرباز جنگ نرم◄◄ 148_ دختر شاه پریون 149_ فاطمه پاره تن من است 150_ این نیز بگذرد 151_ ازدواج و طلاق قالب هاي حرفه اي براي شما خدمات هاست و دامين جووني آنلاين
قالب هاي توپ براي شما مرجع موزيک آنلاين هاشم فیلم کد آهنگ مدافع کلیپ وعده دیدار موزیک یاهو گوگل عکسهاي داغ از ... واي (5263)آرشيو لينكدوني
سید محمد
اردیبهشت 1391 فروردین 1391 بهمن 1390 آذر 1390 مهر 1390 شهریور 1390 مرداد 1390 تیر 1390
براي جستجو در همين صفحه وبلاگ واژه كليدي مورد نظرتان را وارد کنيد :
طراحي شده توسط علي کورشفر www.2Temp.com www.TakTemp.com
طلبه جوان و دختر فراری.... ( )
شب هنگام محمد باقر - طلبه جوان- در اتاق خود مشغول مطالعه بود که به ناگاه دختری وارد اتاق او شد. در را بست و با انگشت به طلبه بیچاره اشاره کرد که سکوت کند و هیچ نگوید. دختر پرسید: شام چه داری ؟؟ طلبه آنچه را که حاضر کرده بود آورد و سپس دختر که شاهزاده بود و به خاطر اختلاف با زنان حرمسرا خارج شده بود در گوشهای از اتاق خوابید.
صبح که دختر از خواب بیدار شد و از اتاق خارج شد ماموران،شاهزاده خانم را همراه طلبه جوان نزد شاه بردند. شاه عصبانی پرسید چرا شب به ما اطلاع ندادی و ....
محمد باقر گفت : شاهزاده تهدید کرد که اگر به کسی خبر دهم مرا به دست جلاد خواهد داد. شاه دستور داد که تحقیق شود که آیا این جوان خطائی کرده یا نه؟ و بعد از تحقیق از محمد باقر پرسید چطور توانستی در برابر نفست مقاومت نمائی؟ محمد باقر 10 انگشت خود را نشان داد و شاه دید که تمام انگشتانش سوخته و ... علت را پرسید. طلبه گفت : چون او به خواب رفت نفس اماره مرا وسوسه می نمود. هر بار که نفسم وسوسه می کرد یکی از انگشتان را بر روی شعله سوزان شمع میگذاشتم تا طعم آتش جهنم را بچشم و بالاخره از
سر شب تا صبح بدین وسیله با نفس مبارزه کردم و به فضل خدا ، شیطان نتوانست مرا از راه راست منحرف کند و ایمانم را بسوزاند.
شاه عباس از تقوا و پرهیز کاری او خوشش آمد و دستور داد همین شاهزاده را به عقد میر محمد باقر در آوردند و به او لقب میرداماد داد و امروزه تمام علم دوستان از وی به عظمت و نیکی یاد کرده و نام و یادش را گرامی می دارند. از مهمترین شاگردان وی می توان به ملا صدرا اشاره نمود.
لينك ثابت
یاس یعنی فاطمه حیدر سرشت ( )
یاس یعنی فاطمه حیدر سرشت
یاس یعنی کمترین عمرِ جهان
یاس یعنی مادرِ صاحب زمان
یاس یعنی کوچه و آه و شرر
یک گل و یک غنچه با هم پشتِ در
یاس یعنی قوتِ دستِ علی
همدم رازِ دل و هستِ علی
یاس یعنی خانه داری نوجوان
مادری افتاده حال و نیمه جان
یاس یعنی شانه بر موی حجاب
ناله در بیداری و در وقت خواب
یاس یعنی حیدر و غسل و کفن
اشکِ چشمِ زینب و آه حسن
یاس یعنی یا حسینِ زیرِ لب
بوسه بر زیر گلویی نیمه شب
یاس یعنی انتقام از عاملین
سیلی محکم به روی قاتلین
یاس یعنی مهدی و وقتِ ظهور
انتقام از غاصبین پر غرور
یاس یعنی ما مدینه میرویم
با امیرِ بیقرینه میرویم
آب! بسوزد دلتخاک! شود خاک عزا بر سرتباد! پریشان شویچشم! الهی که بباری فقطپیش نگاه شما… مادر خورشید سوخت
داستـان های کوتـاه و خوانـدنی ( )
سلام به همه دوستان عزیز یه مطلب چند روز قبل یه مطلب گذاشتم که بعضی از دوستان ناراضی بودند و ازش انتقاد کردن که جا داره همین جا ازشون تشکر کنم. به خاطر همین اون مطلبو حذف و یه مطلب جدید جایگزین کردم... یاعلی
معنـای عـشـق واقـعی
یک روز آموزگار از دانش آموزانی که در کلاس بودند پرسید آیا می توانید راهی غیرتکراری برای ابراز عشق، بیان کنید؟برخی از دانش آموزان گفتند : با بخشیدن، عشقشان را معنا می کنند. برخی "دادن گل و هدیه" و "حرف های دلنشین" را راه بیان عشق عنوان کردند. شماری دیگر هم گفتند "با هم بودن در تحمل رنجها و لذت بردن از خوشبختی" را راه بیان عشق می دانند. در آن بین، پسری برخاست و پیش از این که شیوه دلخواه خود را برای ابراز عشق بیان کند، داستان کوتاهی تعریف کرد:یک روز زن و شوهر جوانی که هر دو زیست شناس بودند طبق معمول برای تحقیق به جنگل رفتند. آنان وقتی به بالای تپّه رسیدند درجا میخکوب شدند. یک ببر بزرگ، جلوی زن و شوهر ایستاده و به آنان خیره شده بود. شوهر، تفنگ شکاری به همراه نداشت و دیگر راهی برای فرار نبود !رنگ صورت زن و شوهر پریده بود و در مقابل ببر، جرات کوچک ترین حرکتی نداشتند. ببر، آرام به طرف آنان حرکت کرد. همان لحظه، مرد زیست شناس فریادزنان فرار کرد و همسرش را تنها گذاشت. بلافاصله ببر به سمت شوهر دوید و چند دقیقه بعد ضجه های مرد جوان به گوش زن رسید... ببر رفت و زن زنده ماند. داستان به اینجا که رسید دانش آموزان شروع کردند به محکوم کردن آن مرد. راوی اما پرسید : آیا می دانید آن مرد در لحظه های آخر زندگی اش چه فریاد می زد؟ بچه ها حدس زدند حتما از همسرش معذرت خواسته که او را تنها گذاشته است! راوی جواب داد: نه، آخرین حرف مرد این بود که "عزیزم، تو بهترین مونسم بودی. از پسرمان خوب مواظبت کن و به او بگو پدرت همیشه عاشقت بود."قطره های بلورین اشک، صورت راوی را خیس کرده بود که ادامه داد: همه زیست شناسان می دانند ببر فقط به کسی حمله می کند که حرکتی انجام می دهد و یا فرار می کند و او قبل از اینکه حرکتی از همسرش سر بزند به اینکار اقدام کرد. پدر من در آن لحظه وحشتناک، با فدا کردن جانش پیشمرگ مادرم شد و او را نجات داد. این صادقانه ترین و بی ریاترین ترین راه پدرم برای بیان عشق خود به مادرم و من بود.
بقیه داستان ها در ادمه مطلب...
ادامه ي مطلب ...
حرف دل... ( )
سلام به همه دوستان خوبم. امیدوارم چند دقیفه از وقت گرانبهاتون رو در اختیار بنده حقیر قرار بدید و این مطلبو بخونید. امروز داشتم فکر میکردم چه مطلبی رو بزارم براتون. حتی یه مطلبم گذاشتم ولی حذفش کردم گفتم بذار خودمونی با هم حرف بزنیم. خداوکیلی من خودمو میگم تو این ده روز میریم مسجد و هیئت و همش میگیم ای کاش اون موقع بودیم و امام حسینو یاری میکردیم. ولی خیلیامون نمیدونیم اصلا چرا امام حسین رفت شهید شد. واقعا چرا؟ وقتی میریم هیئت یه حال خوبی داریم و شاید خیلیامون بگیم که دیگه گناه نمیکنیم و توبه میکنیم ولی وقتی برمیگردیم و میریم خونه انگار نه انگار. دوباره همون کارا و گناه های قبلی. میریم هیئت گریه میکنیم سینه میزنیم ولی برمیگردیم نه نمازمون سر وقته. تازه خیلیا که اصلا نمیخونن. فکر میکنن عبادت فقط ماه رمضونه. نه به پدر و مادرامون احترام میزاریم. نه تغییری تو رفتارمون .و نه خیلی کارای دیگه. به خدا من روی صحبتم اول با خودمه. نمیخوام کسی از دستم ناراحت یشه. ولی آخه چرا ما اینجوری هستیم. حرف آخرو میگم تورو به همون امام حسین بیاید یه قولی به خودمون بدیم یه زندگی جدید شروع کنیم. یه کاری کنیم هم خدا هم امام حسین از دستومون راضی بشه. حالا دیگه خودتون میدونید. امیدوارم تو این شبا خود امام حسین دست همه مارو بگیره. با مدعی بگویید نماز حسین قبل از عزای حسین..... یا علی
اگر فکر می کنید..... ( )
سلام به همه دوستان عزیز. امیدوارم تابستون رو به خوبی گذرونده باشید و از وقتتون نهایت استفاده رو برده باشید. با خودم گفتم بذار تا نرفتیم دانشگاه و مشغول درسا نشدیم یه مطلب بذارم. مطلبی رو که اینبار گذاشتم به نظر خودم یکی از زیبا ترین مطالبه. خواهشا قبل از خوندن ادامه مطلب مثل مطلب قبلی نشه که بعضی از دوستان بدون مطالعه کامل قضاوت نادرست کرده بودن ... حتما بخونید
اگر فکر می کنید حقوقتان کم است ... اگر فکر می کنید دوستان زیادی ندارید ... سریع برید ادامه مطلب....
یه روز یه ترکه، یه رشتیه و یک لره... خواهشا حتما بخونید ( )
یه روز یه ترکه، یه رشتیه و یک لره...
سریع برید ادامه مطلب...
داستانی پند آموز (حتما بخوانید) ( )
داستانی پند آموز (حتما بخوانید)
روزی رسول خدا (صل الله علیه و آله) نشسته بود، عزراییل به زیارت آن حضرت آمدپیامبر(صل الله علیه و آله) از او پرسید:ای برادر! چندین هزار سال است که تو مأمور قبض روح انسان ها هستیآیا در هنگام جان کندن آنها دلت برای کسی سوخته است؟عزارییل گفت در این مدت دلم برای دو نفر سوخت:…۱- روزی دریایی طوفانی شد و امواج سهمگین آن یک کشتی را در هم شکست همه سر نشینان کشتی غرق شدند، تنها یک زن حامله نجات یافت او سوار بر پاره تخته کشتی شد و امواج ملایم دریا او را به ساحل آورد و در جزیره ای افکند و در همین هنگام فارغ شد و پسری از وی متولد شد، من مأمور شدم که جان آن زن را بگیرم، دلم به حال آن پسر سوخت.۲- هنگامی که شداد بن عاد سالها به ساختن باغ بزرگ و بی نظیر خود پرداخت و همه توان و امکانات و ثروت خود را در ساختن آن صرف کرد و خروارها طلا و جواهرات برای ستونها و سایر زرق و برق آن خرج نمود تا تکمیل نمود. وقتی خواست به دیدن باغ برود همین که خواست از اسب پیاده شود و پای راست از رکاب به زمین نهد، هنوز پای چپش بر رکاب بود که فرمان از سوی خدا آمد که جان او را بگیرم، آن تیره بخت از پشت اسب بین زمین و رکاب اسب گیر کرد و مرد، دلم به حال او سوخت بدین جهت که او عمری را به امید دیدار باغی که ساخته بود سپری کرد اما هنوز چشمش به باغ نیفتاده بود اسیر مرگ شد.در این هنگام جبرئیل به محضر پیامبر (صل الله علیه و آله) رسید و گفت ای محمد! خدایت سلام می رساند و می فرماید: به عظمت و جلالم سوگند شداد بن عاد همان کودکی بود که او را از دریای بیکران به لطف خود گرفتیم و از آن جزیره دور افتاده نجاتش دادیم و او را بی مادر تربیت کردیم و به پادشاهی رساندیم، در عین حال کفران نعمت کرد و خود بینی و تکبر نمود و پرچم مخالفت با ما بر افراشت، سر انجام عذاب سخت ما او را فرا گرفت، تا جهانیان بدانند که ما به آدمیان مهلت می دهیم و لی آنها را رها نمی کنیم .
سخن مدیر: امروز بکی از دوستان به من خبر دادن که یه دختر خانوم وبلاگ نویس دچار یه بیماری شده. خواستم از این فرصت استفاده کنم و همین حالا برای سلامتی این خانوم و همه مریضا تو این ماه عزیز یه صلوات بفرستین و حتما سر سفره های افطار دعاش کنید. توروخدا یادتون نره. ممکن بود این اتفاق برای هر کدوم از ما هم پیش بیاد. پس.......
داستان گفتگوی کودک و خدا ( )
داستان گفتگوی کودک و خدا
کودکی که آماده تولد بود نزد خدا رفت و از او پرسید: “میگویند فردا شما مرا به زمین میفرستید، اما من به این کوچکی و بدون هیچ کمکی چگونه میتوانم برای زندگی به آنجا بروم؟”خداوند پاسخ داد: “از میان تعداد بسیاری از فرشتگان، من یکی را برای تو در نظر گرفتهام. او از تو نگهداری خواهد کرد.” اما کودک هنوز مطمئن نبود که میخواهد برود یا نه: “اما اینجا در بهشت، من هیچ کار جز خندین و آواز خواندن ندارم و اینها برای شادی من کافی هستند.”خداوند لبخند زد: “فرشته تو برایت آواز میخواند، و هر روز به تو لبخند خواهد زد . تو عشق او را احساس خواهی کرد و شاد خواهی بود.”کودک ادامه داد: “من چطور می توانم بفهمم مردم چه میگویند وقتی زبان آنها را نمی دانم؟”خداوند او را نوازش کرد و گفت: “فرشتة تو، زیباترین و شیرینترین واژههایی را که ممکن است بشنوی در گوش تو زمزمه خواهد کرد و با دقت و صبوری به تو یاد خواهد داد که چگونه صحبت کنی.”کودک با ناراحتی گفت: “وقتی میخواهم با شما صحبت کنم، چه کنم؟”اما خدا برای این سؤال هم پاسخی داشت: “فرشتهات، دستهایت را درکنار هم قرار خواهد داد و به تو یاد میدهد که چگونه دعاکنی.”کودک سرش رابرگرداند وپرسید: “شنیدهام که در زمین انسانهای بدی هم زندگی میکنند. چه کسی از من محافظت خواهد کرد؟”- “فرشتهات از تو محافظت خواهد کرد، حتی اگر به قیمت جانش تمام شود.”کودک با نگرانی ادامه داد: “اما من همیشه به این دلیل که دیگر نمیتوانم شما راببینم، ناراحت خواهم بود.”خدواند لبخند زد و گفت: “فرشتهات همیشه درباره من با تو صحبت خواهدکرد و به تو راه بازگشت نزد من را خواهد آموخت، گر چه من همیشه درکنار تو خواهم بود.”در آن هنگام بهشت آرام بود اما صداهایی از زمین شنیده میشد. کودک میدانست که باید به زودی سفرش را آغاز کند.او به آرامی یک سؤال دیگر از خداوند پرسید: “خدایا ! اگر من باید همین حالا بروم لطفاً نام فرشتهام را به من بگویید.”خداوند شانه او را نوازش کرد و پاسخ داد: “نام فرشتهات اهمیتی ندارد. به راحتی میتوانی او را مادر صدا کنی.”
این مطلبو تقدیم میکنم به مادر عزیزم و همه مادران دنیا... و
دختر خانومایی که در آینده مادر میشن....
داستان شرط بندی پیرزن باهوش ( )
داستان شرط بندی پیرزن باهوش
یک روز خانم مسنی با یک کیف پر از پول به یکی از شعب بزرگترین بانک کانادا مراجعه نمود و حسابی با موجودی ۱ میلیون دلار افتتاح کرد . سپس به رئیس شعبه گفت به دلایلی مایل است شخصاً مدیر عامل آن بانک را ملاقات کند و طبیعتاً به خاطر مبلغ هنگفتی که سپرده گذاری کرده بود ، تقاضی او مورد پذیرش قرار گرفت قرار ملاقاتی با مدیر عامل بانک برای آن خانم ترتیب داده شد . پیرزن در روز تعیین شده به ساختمان مرکزی بانک رفت و به دفتر مدیر عامل راهنمائی شد . مدیر عامل به گرمی به او خوشامد گفت و دیری نگذشت که آن دو سرگرم گپ زدن پیرامون موضوعات متنوعی شدند . تا آنکه صحبت به حساب بانکی پیرزن رسید و مدیر عامل با کنجکاوی پرسید راستی این پول زیاد داستانش چیست یا به تازگی به شما ارث رسیده است . زن در پاسخ گفت خیر ، این پول را با پرداختن به سرگرمی مورد علاقه ام که همانا شرط بندی است ، پس انداز کرده ام . پیرزن ادامه داد و از آنجائی که این کار برای من به عادت بدل شده است ، مایلم از این فرصت استفاده کنم و شرط ببندم که شما شکم دارید !مرد مدیر عامل که اندامی لاغر و نحیف داشت با شنیدن آن پیشنهاد بی اختیار به خنده افتاد و مشتاقانه پرسید مثلاً سر چه مقدار پول . زن پاسخ داد ۲۰ هزار دلار و اگر موافق هستید ، من فردا ساعت ۱۰ صبح با وکیلم در دفتر شما حاضر خواهم شد تا در حضور او شرط بندی مان را رسمی کنیم و سپس ببینیم چه کسی برنده است . مرد مدیر عامل پذیرفت و از منشی خود خواست تا برای فردا ساعت ۱۰ صبح برنامه ای برایش نگذارد .روز بعد درست سر ساعت ۱۰ صبح آن خانم به همراه مردی که ظاهراً وکیلش بود در محل دفتر مدیر عامل حضور یافت . پیرزن بسیار محترمانه از مرد مدیر عامل خواست کرد که در صورت امکان پیراهن و زیر پیراهن خود را از تن به درآورد . مرد مدیر عامل که مشتاق بود ببیند سرانجام آن جریان به کجا ختم می شود ، با لبخندی که بر لب داشت به درخواست پیرزن عمل کرد .وکیل پیرزن با دیدن آن صحنه عصبانی و آشفته حال شد . مرد مدیر عامل که پریشانی او را دید ، با تعجب از پیر زن علت را جویا شد . پیرزن پاسخ داد من با این مرد سر ۱۰۰ هزار دلار شرط بسته بودم که کاری خواهم کرد تا مدیر عامل بزرگترین بانک کانادا در پیش چشمان ما پیراهن و زیر پیراهن خود را از تن بیرون کند !
..: آخرين ارسال ها :..
All Rights Reserved 2005-2006 © by snss.Blogfa.com This Template Designed By Ali Kouroshfar and TakTemp For Blogfa www.TakTemp.com - www.2Temp.com - www.3Music.ir - www.iroom.ir - www.Shophaa.com